شهاب الدين احمد سمعانى

مقدمهء مصحح 41

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

نعيم بىديدار ملك كريم نعمت بهشت چون خواهى خورد ؟ » / a 189 / گفته شد كه سمعانى از محقّقان اهل سنّت و پيرو مذهب شافعى و متعلق به آراء تسامع‌انگيز عرفانى است ، در سرتاسر روح الارواح كوچك‌ترين نيشى به فرق اسلامى و حتى فرقه‌هاى غير اسلامى ديده نمىشود ، فقط در يكى دو مورد در برابر آراء جبريه ، قدريه ، معتزله ، دهريه ، مشبّهه و مجسّمه ستيهندگى كرده است ، آن هم بسيار گذرا و آرام . او همچون ديگر محقّقان اهل سنّت ، خاصّه شافعيان ، از اهل بيت رسول ( ص ) به بزرگى و با صفات مستند به احاديث نبوى و اخبار موثق در ميان عامه و خاصه ياد كرده است . چنان كه در جايى مىنويسد : « بضعهء نبوت كه با معدن فتوت جمع گشتند دو بدره پديد آمد ، يخرج منهما اللؤلؤة و المرجان ؛ هر يكى ميراث يك پدر برداشتند . مصطفى عليه السلام پدر بزرگتر بود به زهر كشته شد ( ؟ ) حسن كه فرزند بزرگتر بود به زهر كشته شد . على كه پدر خردتر بود به تيغ كشته شد . حسين كه فرزند خردتر بود به تيغ كشته شد . » / a 145 / . مىدانيم كه بضعهء نبوت مستفاد از حديث « فاطمة بضعة منّى » ، و معدن فتوت مأخوذ از سخن معروف « لا فتى الّا على » است . چنين تعبيراتى از سوى سمعانى ، و نيز توجه بسيار زياد او به اقوال خاندان رسول ( ص ) ، كه از سوى بسيارى از ديده‌وران متفكر و عارفان روشن ضمير اهل سنت بكرات در نگاشته‌هايشان آمده است ، حاكى از تسامح مذهبى و احتراز از عصبيت و مذهب گويى اوست . با آنكه سمعانى هم « زفان علم » مىدانسته و هم « زفان سرّ » ولى از تنگناى برخى آراء عصرى حاكم بر فرهنگ روزگارش فرا نرفته ، و چونان محمد غزالى و اصحابش ، بر پاره‌اى از علوم موجود در عصرش مانند فلسفه و نجوم تاخته ، و ارباب علوم مزبور را دهرى و مبتدع خوانده است . در جايى از اين كتاب به عباراتى بر مىخوريم كه به لحاظ تحقيق پيرامون « عقل ستيزى و فلسفه‌زدايى » قابل توجه و حايز اهميت است . به يك نمونه از اين مقوله توجه كنيد كه مقصودش فلاسفه‌اند : « انديشهء تيرهء خود را قدوه خود ساخته بودند ، رأى معكوس خود را امام خود گردانيده ، طبيعت را محراب خود دانسته بودند ، هرچند كه بيش نگرستند كمتر ديدند ، هرچند پيش رفتند ، بازپس‌تر بودند . . . چرا ؟ زيرا كه به حق نجستند و بر طبع و هوا مىرفتند ، نه بر شرع مىرفتند ، بر طبع مىرفتند . فلك را دقيقه دقيقه بگفتند ، طبع هر چيزى به حقيقت بدانستند ، در معالجات ظاهر صد راه برفتند . . . گاه عقل را كلى گفتند و گاه عالم علوى را مقصد ساختند ، و گاه عالم را به وصف قدم بيرون